2000 عنوان کتاب فارسی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 19 مهر ماه سال 1387

 

 

زندگی 

  

و 

 

 

 سیگر هیچ   

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387
منظور؟

 

 

-من زورم اینه

 

تو زورت چیه؟

 

-منظورت چیه من زورم چیه؟

 

-منظورم اینه تو زورت اینه؟

 

 

 

 

چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387
زندگی شیرین است

 

از (لانگستون هیوز)

رفتم پایین به سمت رود

ونشستم بر کناره ساحل

وسعی کردم که فکر کنم ولی نشد

پس پریدم به درون آب و غرق شدم

یک بار بالا آمدم و نعره زدم

دو باره بالا آمدم و گریستم

اگر آب سرد نبود

احتمالا غرق می شدم و می مردم

ولی سرد بود آن آب! سرد بود!

 

از آسانسور بالا رفتم

شانزده طبقه بالا

به عشقم فکر کردم

و فکر کردم که باید بپرم پایین

آنجا ایستادم و نعره زدم

ایستادم آنجا وگریه کردم

اگر آن بالا

             بلند نبود

ممکن بود بپرم و بمیرم

ولی بلند بود آن بالا! بلند بود!

 

پس چون هنوز زنده گی می کنم اینجا

احتمالا همچنان زنده گی خواهم کرد

مقدورم نبود بمیرم برای عشق

ولی زاده شده بودم که زنده گی کنم

 

 اگر چه ممکن است نعره هایم را بشنوی

یا ببینی گریه میکنم

سگ خواهم شد عزیزم 

اگر قصدت این باشدکه مرگ مرا ببینی

 

زندگی شیرین است

شیرین مثل شکر

زندگی شیرین است

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
رضایت نامه

 

 

ممنونم

از همه ثانیه هایی که مرا راه برده اند

از همه دقیقه هایی که با من زندگی کرده اند

از همه ساعاتی که مرا که تحمل کرده اند

ممنونم

از همه روزها هفته ها ماه ها فصلها

و از همه سالها ممنونم

بخاطر خاطراتی که با من تقسیم کرده اند

ممنونم از خواب

           از شراب

و

ممنونم از  تو

                     بخاطر همه چیز

 

پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387
به بهانه غربت      به یاد فرهاد وشفیعی کدکنی

 

کوچ بنفشه ها

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه خیابان می آورند
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد
ای کاش
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک
(محمدرضا شفیعی کدکنی)

دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
on the memeory of my beloved ,my grandmother

 

Tis the reality, she is gone

and left her children and her son

She flyed over the world beneath

Too much higher than the sun

''She was as they called her ''khan

Though; living the life of a very poor one

Peace be upon her glorious soul

.As much as the people not yet gone

 

یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387
آهه آنه

 

برای جهانبخش لورگی

 

از راه می رسی با پوتین هایت که تا باستنت بالا کشیده اند

و گردنی که تا آسمان بالا  کشیده ای

و دستانی که مثلث برمودا را به سخره گرفته اند

می خندی

اما نه مثل هر وقت

آن وقتها من خنده ات را به جهانی از داده های محتمل که میدادم

                                                                  همه را ممکن می کرد

اکنون

با زهرخنده ای که از هر شوکرانی کشنده تر است

می نشینی

و من تلاش می کنم که خود را در برابر عظمت ساختگی ات

                                                                  بر پا نگه دارم

می گویی می خواهی بروی

و من با عزت نفسی مثال زدنی

                                     غرور کاذبت را واپس می زنم

 خیره می شوم به چشمانت

واز تو می گذرم در امتداد افق

و محو می شوی در چشمانم

نمی بینمت انگار

انگار نه انگار که تا همین چند ثانیه پیش من بودم

                                که در آتش عشق تو آب می شدم

                                                                   ذره ذره

ولی درست همین حالا که گذشت

ته مانده ذراتم در یخ گفتارت

                              از نو گرفت

و من پس از بارها من شدم

به همین عزت نفسی که در کلمه من می بینی

بی فایده است

دست و پا مزن دلدار دل آزار

این من احیا شده اکنون هیچ تویی نمی پذیرد

این من اکنون هیچ با من عاشق شباهتی ندارد

عوض شده است

درست مثل جهان که نوروزها عوض می شود

امروز نوروز من است

عید من مبارک

شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
شعری از منصورعلیمرادی

 

 

....وگفتند ایلیاتی بوده با چشمانی از دوزخ

لبانی از غروب خشکسالی هم بیابانتر

پسینگاهی خودش را کرده از پاییز ...حلق آویز

زنی از برق خشم خنجر نامرد ..عریانتر

 

دو مرد از کوره راه داستان یک نویسنده

روایت می کنند از اتفاقی که نیفتاده

که بعد از مرگ ایلش در تلاش شعر یک شاعر

میان غربت این واژه های تلخ جان داده

 

رگانش را شبی زرتشت رستاخیز کرد از نو

که بر پهنای خاک اهریمنی یزدان را می کشت

و کرمانی ترین چشمی که وحشی بود ودوزخ بود

به تیغ عشوه ای آغا محمد خان را می کشت

 

شبی شنزار سوزان بلوچستان دستانش

مرا از پرتگاه ابروانش پرت می سازد

هزار آغا محمد خان سحر می زاید از چشمش....

بگیریدش..که تخم آدمی را بر میاندازد

 

چه بعدازظهر تلخی... خاک خاک سرزمینم را

کسی در گامهای آخر خود خسته می لنگد

میان گردباد خون وخاکستر ...خبر دارد

درنگ این تفنگ از مرگ سرهنگی که می جنگد

 

سحر بر منتهای خواب یاغی ترس می بارد

حنا می بندد اینجا تیر چشمش سینه را مردم !

سرابی همچو شرم این زن وحشی ...فریبده

مرا در تیرماه پیکرش کرده است سردرگم

 

 

شما بانو ! کجای آسمانها خوابتان برده

که در ما دوزخی دم می کشد شام غریبان را

گناه گنگ مرگ که گریبانگیرتان  گشته ؟

که می نالیدزجر شاعری سردرگریبان را..

 

..و گاوی بر افق..سر می بریدند از سحر انگار

سرود کاهنان در شیهه نریانها می ریخت

زنی سحرا نشین دیماه سرد شعر یک شاعر

خودش را با طناب گیسو از پاییز می آویخت...

 

...وگفتند ایلیاتی بوده.......

 

خودش را با طناب گیسو از پاییز می آویخت...

چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
شعری از غاده فواد السمان

 

Poem by Ghada
  


چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
دخال

 

 

در آرامش خود آرام بگیر

و گاه گاهی

با همان آرامش همیشگی 

 به سراغم بیا

                  درخواب 

                 و نا آرامم کن

و با دستهایت

                    که اسوه آرامش اند

                   دوباره خوابم کن

 

چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
آههههههههای کجااااایی جاناتان؟
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
شعری از یدالله کریمی نژاد

نوستالژی

 

من برای درخت کوچک تنهایی ام شعر می خواندم

و او شعرهای مرا می شنید

و کم کم به قلبم ریشه دوانید

 

اکنون

          دیریست

              که درخت کوچک تنهایی من

                              به دستان هیزم شکن

روشنی بخش شومینه مردی است که شعر نمی داند.

 

 

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
confession

 

 

''my father told me: ''marry 

,that`s why I`m there, sitting by your side

.in my white bridal garment

''my father told me:''marry

,that`s why I`m here alone,trying to reside

.in my white graval garment

 

چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387
BEAR IT

 

,No Star rises to adorn your Night

,No Hope

, No Solution In Sight

,No Freindly Face to greet you

,NO Gracious Companion to fill your Lonely Doom

.But You Be The Rock Of Pain

."BEAR IT    and        ''COME A MAN

دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387
۸۷

 

عید واسه خیلی ها شادیه٬ واسه بعضی هام غم ٬واسه بعضی ها تکرار خاطرات پیروزی های پارساله و واسه خیلی هام حسرت روز های از دست رفته٬ یکی هم می شناسم که عید امسال رو تصمیم گرفته تغییر کنه و هیش کی رو تحویل نگیره طوری که می ترسم اینجوری پیش بره همه از تحویل نگرفتنش دق کنن. ولی بعید می دونم موفق بشه ٬زور بیخودیه.

ولی از این حرفها گذشته عید امسال برای من که هیییییییییییچ معنی خاصی نداره٬

حداقل عید شما مبارک. 

 

چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386
Bruce Andrews
جمعه 21 مهر ماه سال 1385
شعری از ناظم حکمت

 

 

 

گفت بیا

گفت بمان

گفت بخند

گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدیم

مردم

 

 

چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385
حد فاصل آخرین خط از نوار قلب یک شاعر

 

ــ قلم

قَه هَه هَل لَه هَه هَم

قَه هَه هَل بَه هَه هَم

قَه هَه هَل قِه هِه هِل

قِه هِه قِل لِه هِه هِه

قَه هَه هَل لَه هَه هَم

قَه هَه هَل بَه هَه هَم  

                                     قلبم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385
سرزمین...

 

سرزمین من    دلبندم

جایی میان بازوان توست

                           وباور کن

                                  که در این گستره ی کیهانی

                                                         جایی پهناورتر از سرزمین من نیست

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()

جمعه 12 خرداد ماه سال 1385
من و تو

 

 

و من امید تو را داد وه بر باد

و من سلام خودش را دوباره پاسخ داد

و من که محو شد در تو نقطه اش جاماند

دوباره از دل آن نقطه ی معلق زاد

و من که زاده شد از بطن غصه و غم

دوباره غصه و غم کرد دنیایش شاد

و من شاد بسان غمی که زاده شود

زماجرای زمانه ز حسرت بی داد

و من کسی نبود بجز فرد سوم شخص

که غایب است همیشه ، همیشه غایب باد

و من

                حضور سلام تو را

                                              ندید انگار

که زد سلام خودش را دوباره پاسخ داد.

 

 

یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1385
دلهره

 

آمد سلامی کرد جوابی شنید نشست گفت چه هوای خوبی دیگران هم گفتند بله چه هوای خوبی دستی به صورتش کشید نگاهی به صورت بقیه انداخت احساس کرد بی اینکه نگاهی تو آینه کرده باشه اون موقع- بقیه از او خیلی جوانتر مانده اند. یاد اولین تار موی سفیدی افتاد که در چهره اش  نشسته بود از همه هم کلفت تر می زد یادش آمد که آن روز چه خود خوری هایی کرده بود تا رفته بود سرش را شسته بود بعد که موهایش را شانه می کردخبری از تار سفید نبودیادش آمده بود که دو روز قبل در خانه اش را رنگ زده بوده و حتماً همان رنگ به موهایش چسبیده بوده فکر کرد چرا آن موقع به این فکرنیفتاده بود ولی هنوز کمی دلهره اش را داشت که نکند دوباره پیدایش شود موهایش را حسابی کاویده بود اما هیج اثری از موی سفید در سرش پیدا نبود ولی انگار که موهایش سفید شده باشند غم پیری دور چهره اش را گرفته بود و این را به طور دردناکی احساس می کرد برای لجظه ای سعی کرد بی خیال این افکار شود نگاهی به عمویش کرد چهره ی عمو پر خنده بود به هر جای صورت عمو که نگاه می کرد لبی می خندید- این همه خوشحالی رو از کجا آورده این بشر موهای سر و صورت عمو انگار تازه با دوغ شسته باشند. فکر کرد: باید به عمو بگم بره سروصورتش و بشوره شاید موهاش دوباره سیاه شن. بعد فکر کرد: یعنی این همه سال عمو به این فکر نیفتاده یا اصلاً‌ حموم نکرده دوباره فکر کرد: شاید از اون اولش زال به دنیا اومده باشه. یادش آمد که عمو با موهای سیاه را می تواند به خاطر بیاورد بعد فکر کرد: یعنی اون سیاهی نمی تونسته رنگ باشه‍‍‍‍‍،و برای خودش توجیه کرد: یعنی سر سفیدش رو رنگ سیاه کرده باشه از این جریان  چیزی یادش نمی امد. دستش را به نشانه تفکر به ریشش برد- احساس خوبیه که آدم به ریش سیاش دست بکشه- بعد یوهو ترس برش داشت که نکنه موهای زیر دستش سفید باشن و اون فکر کنه سیاهه- گفت: زن عمو جان یه آیینه کوجک مرحمت می کنین. زن عمو در حالی که می رفت آینه را بیاورد گفت حتماً‌ بچّه ام می خواد نگاه کنه که چقدر خوشگله. نمی دانست این حرف زن عمو را کجای دلش بگذارد واقعاً‌ خوشگل بود یا زن عمو طعنه می زد عمو خندید. توی دلش گفت: مرتیکه با او موهای سفیدت بازم می خندی ا سعی کرد نشان ندهد جقدر عاجزمانده است. زن عمو آینه را که به دستش می داد گفت: پسرم تا موهات هنو سیاهه، جوونی یک فکری به حال خودت بکن پیر می شی بهت زن  نمی دن ها .عمو دوباره خندید آینه را از دست زن عمو قاپید، خوب ریش ، سبیل و جلوی موهایشرا برانداز کرد. همه موهایش سیاه سیاه می زدند -دونه دونه موهاش و کاوید- تار موی سفیدی نبود.نفس راحتی کشید. سرش را به دیوار  تکیه داد بعد ناگهان به ذهنش رسید: اما من که پشت سرم و ندیدم. دستی به پشت سرش کشید از دلهره داشت زرتش قمصور میشد.فکر کرد- بره به بهونه ی دستشویی پشت سرشم نیگا کنه. آینه را برداشت بلند شد. عمو گفت: کجا ؟گفت میام عمو خندید: آینه رو کجا می بری.- می ذارم سرجاش- زن عمو گفت: بده من ببرم. گفت نه خودم می برم می ذارم صداش می لرزید من که دارم می رم دیگه. پشت به آینه ی دستشویی ایستاد و پشت سرش را توی آینه کوچک نگاه کرد- یهو جا خورد-مو های پشت سرش تمام سفید شده بودند نزدیک بود- از حال بره کمی از آب دستشویی خورد و به سر و صورتش زد،  دستی هم به پشت سرش کشید، بعد برای اینکه مطمئن شودیک بار دیگر پشت سرش را نگاه کرد- همه موهاش سیاه سیاه بودن مث پر کلاغ برگشت و خودش را توی آینه دید گفت: سلام از توی آینه حرکت لبی را دید که می گفت سلام. بعد سعی کرد موهای عمو را روی سرو صورت خودش تصور کند. وحشت کرد- آخه عمو می تونست با اون موها بخنده اما او نمی تونست- برگشت. عموگفت: خسته نباشی و خندید رفت سر جاش نشست، دستی به دیوار کشید دستش سفید شده بود. به عمو گفت: این دیوارتونو یه رنگی بکشید گچاش می چسپه به آدم. عمو خندید. فکر کرد: شاید عمو از صبح تا شب سرشو می ماله به دیوار واسه اینه که موهاش یه تیکه سفیده فکر کرد: یعنی چی مگه مرض داره؟ بعد به خودش گفت: دیوونه شدی ها. عمو گفت: عمو جان رنگ دیوار هم مثل رنگ سرمونه تو زیاد سخت نگیر. و خندید. فکر کرد اصلا نباید سرشو بچسپونه به سر عمو اگه این دوتا مث همن ممکنه سرش همینجوری سفیدشه. احساس کرد  هاله ی سفید رنگی از غم پیری دور چهرهاش می چرخد. سرش را  تکان داد چندتا تکون محکم، بالا پایین چپ راست. عموش گفت :چته؟ نخندید. گفت: طوری شده؟ جواب داد : یخورده سرم گیج میره . فکر کرد: باید بره .گفت: عمو جان من باید برم. گفت: تو که تازه رسیدی که. گفت: فکر می کنم برم بخوابم بهتره آخه خیلی خسته بودم ولی گفتم یه سری بهتون بزنم. عمو خواست صورتش را ببوسد سرش را از صورت عمو دزدید و به دست دادن اکتفا کرد، از بقیه هم خداحافظی کرد. دم در چند تاکسی سفید رنگ برایش بوق زدند همه را رد کرد با موبایلش شماره یک تاکسی تلفنی را گرفت. گفت: یه ماشین ، مشکی لطفاً. آدرسش را داد و 10دقیقه منتظر ماند تا ماشین برسد، یه پژو زرد رنگ.- باز خدا رو شکر  که سفید نیست- سوار شد تو راه احساس می کرد چقدر از این ساختمان های سفید بدش می آید. به تاریکی که می رسید آرام می شد. به در خانه که رسید چشمهایش را بست نمی خواست چشمش به رنگ سفید در بیفتد همون دری که اون تار موی سفیدو رو سرش گذاشته بود آرام و کورمال کورمال سوراخ کلید را با انگشتانش پیدا کرد. خوشبختانه تا جایی که یادش می آمد قفل در طلایی بود، با این وجود باز هم مواظب بود دستش به سر و صورتش نخورد. در را باز کرد. دیوار همه اتاقها سفید رنگ بود الا اتاق خواب که به سلیقه ی آنا صورتی و سبز- بالا صورتی و تا کمربند سبز- بود. کورمال کورمال خود را به اتاق خواب رساند. تصور اینکه موهایش در رنگ سفید دیوارو نور مهتابی اتاقها سفید می زنند روانی اش می کرد. همانطور که چشمانش را بسته بود به دستشویی رسید دست و صورتش را شست دستی هم به سرش کشید ،احساس می کرد سرش دارد سنگین می شود. بعد حس کرد زیر خرمنی از موهای سیاه سرش سنگین شده است، اندکی خوشحال شد بعد فکر کرد: از کجا معلوم سیاه. در حالی که احساس می کرد سرش دارد از درد می ترکد ملافه ی سفید رنگ را از روی تخت خواب کنار زد، تشک آبی رنگ نمایان شد، بالش سبز رنگش را مرتب کرد، سعی کرد بخوابد، نمی توانست .تصور خودش با موهای سفید داشت رگهای جدیدی توی سرش باز می کرد. دست کرد و بسته کلونازپام 2 را از روی میز کنار تختخوابش برداشت. قرص سفید رنگی برای لحظه ای چندشش شد ولی دیگر چاره ای نداشت را بلعید و پشتبندش لیوانی آب خورد. توی این افکار خوابش برد .

صبح که از خواب بیدار شد احساس کرد اندکی آرام شده است. بلند شد تا دست و صورتش را بشوید. بعد از شستن دست و صورتش به یاد افکار دیشبش افتاد. به آینه نگاه کرد. دو تار مو گوشه لبهایش ی می زدند.به سفید

 

سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1385
تضاد

 

تنهایی مشاور مشکوکی است

 و

من

در حضور تو

            به تکرار می رسد

چون تکرار قناری کوچکی در قفس

دوشنبه 28 فروردین ماه سال 1385
هشدار

 

اتفاق ها

           افتادند وشکستند

دیگر هر کجا که پا بگذاریم

خرده هایش به قلبمان فرو میرود

اگر می خواهی پیش بروی

-محض احتیاط-

جعبه کمک های اولیه یادت نرود

 

چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1385
ما انسانها

 

دراز به دراز صف کشیده ایم در کنار گوری

                                                      رو به قبله

و منتظر رستاخیزیم

می رسیم می خیزیم می خزیم لابلای هم وول می خوریم

                                                                    تا به هم نخوریم

                                                  

                                                 ***

گورهای انسانی کنارهم قد کشیده اند

                                                        با چوب درخت غاری بر هر کدامشان

                                                                                            آویخته از این به آن

                                                                                              فصل مشترکی از ارتباط انسان به انسان

                                                                                                                                                با جهان

هر به چندی چوبها حرکتی می کنند

چوبها بهای انسانیتند

                                                                          چوب خشک زمستانه درخت غار

                                                                          بر گرده دخترکان درخت غار همسایه فرود می آید

                                                                                                                       (الجار ثم الدار)

دخترکان درخت غار همسایه بچه میزایند

تا گورها زیاد شوند و ارتباط

دست گوری دراز نشود پیش این آن

آنهم برای درازی دار درخت غاری به درازی گور پیشینیان

                                                                   ***

ـمادر مرغ همسایه غاز است؟

ـنه دخترم درخت همسایه غار است

 

و مادر در طبقه ۲۵ برج العرب درخت غار بزرگ می کند

                                                                    آب میدهد

می گوید:پسرم هر وقت که مردم بر گور من شاخه ای از این درخت غار بگذار،هر چند کوتاه اما سبز،می دانم که در بهار می میرم

مادر در زمستان می میرد 

وپسر باید تا بهار صبر کندتا شاخه ای،هر چند کوتاه اما سبز،بر گور مادر بگذارد

اما همینکه می رسدمی بیند که از آسمان بر گور مادر باران می بارد

                                                                                          باران چوبهای سبز بهارـ ه ـ

                                                                                          چوبهای سبز بهاره درخت غار

درازبه دراز صف کشیده است در کنار گوری

                                                        رو به قبله.

چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385
پدر

 

دراز می کشم

و به موازات زمین بر سنگی می گذارم سر

تا بل خواب دیده باشم تو را

خوابیده در ته قبر

چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385
تلقین

 

آنجا

      سرو قامت تو است

                        که بر پیاده رو روییده است

و من

   که بی خیال از کنارش می گذرد

چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385
عاشقانه

 

 

دیوار

درخت

و نور ماشین از هر طرف که بتابد دلدارم را خواهد آورد

                                                           با رمه عاشقانش در پی

وخوشبختی شان

                         نگونسار می شود

         به زیر پاهایم

 

شنبه 1 بهمن ماه سال 1384
خود فریبی

 

دست میکشد بر گونه هایم

موهایم را نوازش می کند

لبهایم را می بوسد و پیشانیم را

و من باز هم فراموش می کنم 

 

عروسکم.

دوشنبه 12 دی ماه سال 1384
نامه ای به آنا

 

آنا

   کفشهای تو عمری است که با من راه میروند

                                                        بر پیاده روها

در پیاده روها

                     امروزدختری را دیدم که چشمانی پرفروغ داشت

                                                 ولبهایش شهوانی بود

وگردنش را از ساعتی آویخته بود

                                                     که او را راه میبرد در پیاده روها

او خودش را از آن ساعت

                                 حلق

                                    آ

                                    و

                                    ی

                                    ز

                                      کرده بود.

بعدها من آن ساعت را بو کردم

                                            آنا

بوی عشق می داد آن ساعت 

بوی علف

بوی شاش منی

بوی خون می داد آن ساعت

                                    و دو ماهی قرمز که چشمان آبی پسرش را

                                                                           رنگین می کردند.

 

آنا

با کفشهای تو راه می روم

                                    بر پیاده روها

وآریوبرزن را می بینم که میزبان دشمنانش شده است

او با دشمنانش به گشت میرود

                                            تخت جمشید  نقش رستم

او دشمنانش را همانجایی می برد که با آنهاجنگیده بود.

 

 

وانک کرونوس-تیتان بزرگ - که بچه هایش را عق می زد

وینک کرونوس-تیتان بزرگ-که بچه هایش را راه میبرد

                                                                 بر پیاده روها

 و در پیاده رو ها

                         بچه هایش را حلق

                                              آ

                                              و

                                              ی

                                              ز

                                              میکند

آنا

کرونوس و کفشهای تو مرا راه می برند

کرونوس مرا با کفشهای تو راه می برد

                                             بر پیاده روها

 

     

                                

جمعه 9 دی ماه سال 1384
یا فرقی می کند........ .. یا نمی کند

گوشه تختش کز کرد سرش را آرام زیر پتو برد و سعی کرد برای لحظه ای آرام باشد وبه چیزی فکر نکند. مغزش قفل کرده بود و جوابی برای سوالات خودش نداشت. فکر کردبهتره یه  ماه دیگه خودشو بکشه یعنی اینکه زمانی برای مرگ خودش اعلام کرد و با خودش عهد کرد که حتما خودشو -روز سی ام- می کشه حالا یا با  قرص یا با طناب یا با گاز یا با چاقو یا هم این که با یه ساختمان   13طبقه که از اون بالا خودشو .....

 

پتو را از روی خودش کشید. نگاهی به اتاقش انداخت. هیچ چیز سر جای خودش نبود. کتاب ها وسط اتاق، سفره دیشب مانده، ظرف غذای دیشبش گوشه افتاده و غذای مانده خشک  به ته اش  چسبیده بود. بلند شد تا اتاق را مرتب کند و به یک ماه دیگر فکر کرد که خودشو می کشه حالا یا با چاقو یابا گاز یا با قرص یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو .....

 

بلند شد برای خرید یک ماه کاری بکند. بعد فکر کرد برا یه ماه چی می تونه لازم باشه ملزوماتش شامل لوازم زندگی- برا سی روز- و لوازم مرگش می شد برای زندگی باید مواد غذایی کتاب لوازم التحریر سیگار ....(نقطه چین ها لوازمی ست که یادش نمی آدالان)ولوازم مرگش هم شامل لوازم خودکشی می  شد قطعا باید همه لوازم خودکشی را تهیه می کرد فرقی نمی کرد که با کدام یک خودشو بکشه حالا یا با طناب یا با چاقو یا با قرص یا با گاز یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو .....

 

دسته چک اش را برداشت و قبل از اینکه از خانه بیرون برود به آنا تلفن زد گفت که برا خرید می ره  وگفت که می خواد اونم باشه و گفت که بقیشو بعدا می گه و گفت که سر کوچه اونو می بینه .برای دیدن آنا قرار گذاشت همان گونه که برای مرگش قرار گذاشته بود حالا فرقی نمی کرد یا با گاز یا با طناب یا با چاقو یا با قرص یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو .....

 

نگاهی به آینه کرد بعد فکر کرد بهتره موهاشو شونه کنه لباسشو صاف کنه  ودستی به  عینکش بکشه

و از در خانه بیرون زد دم در صاحبخانه اش را دید گفت که اجاره اش چند ماهه عقب افتاده چکی به مبلغ تمام بدهی های قبلی اش کشیدو به صاحبخانه داد چک تاریخ یک ماه بعد را داشت صاحبخانه اش گفت که از برج دیگه باید اجاره رو ببره بالا ولی برای او دیگر فرقی نمی کرد همان طور که فرقی نمی کرد که خودشو- با چی- بکشه حالا یا با قرص یا با گاز یا با طناب یا با چاقو یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو .....

 

آنا سر کوچه ایستاده بود. سلامی کرد. آنا گونه های او را بوسید. بعددست کرد دست راست آنارا توی دستش بگیرد. دست راست آنا سرد بود. معلوم بود که ایستادن اش با صاحبخانه به اندازه ای بوده که دستهای آنادرآن هوای سرد یخ کنند. دست راست آنا را با دست هایش مالش داد. آنا دست چپش را به جیبش برد وبه سمت مغازه ها به راه افتادند که لوازم مورد نیازش را تهیه کند. لوازم برای یک ماه بعد از آن بود که تصمیم می گرفت خودشو با چی بکشه حالا یا با طناب یا با گاز یا با چاقو یا با قرص یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو.....

 

به یک مغازه خواربارفروشی داخل شدند.  صاحب مغازه را می شناخت. سلامی کرد. بعد فکر کرد چی  باید بخره  برنج شکر روغن چای قند رب گوجه گوشت منجمد  انواع کنسرو ادویه. بعداز آنا پرسید  که از هر کدومش چقدر می تونه برا یک ماه  کافی باشه آنا هم سر انگشتی حسابی کرد .جنس ها رو سفارش دادند.بعد چکی را به مبلغ اجناس برای یک ماه بعد نوشت  و به صاحب مغازه داد . صاحب مغازه اعتراضی نکردگفت وسایلو پیکشون می رسونه آدرسش. چک های اوهمشیه معتبربودندولی این دفعه خودش به اعتبارش شک داشت همانطور که شک داشت خودشو- با چی- می کشه بهر حال یا با طناب  یا با گاز یا با قرص یا با چاقو یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو.....

 

سر راه به داروخانه سری زدند دوبسته قرص دیازپام 10گرفت آنا پرسید قرصها برای چیه گفت مدتیه بدون قرص خوابش نمی بره آنا هم سرش را تکان داد یعنی اینکه می داند یعنی چه. خواب برای آنا معنی داشت و بی خوابی هم برای آنا معنی داشت و بنابر این اعتراضی هم نمی توانست داشته باشد ولی فقط خودش می دانست قرص ها برای چیست- یکی از گزینه های خودکشی بود و باید تهیه می شد -چرا که هنوز معلوم نبود خودشو- با چی- می کشه یا با طناب یا با گاز یا با چاقویا با قرص یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو.....

 

از داروخانه که بیرون آمدند سر راه شان به یک دوره فروش برخوردند که بساطش را سر خیابان چیده بود. همه چیز داشت نقره جات ازانگشتر و حلقه و دستبند و گردنبند گرفته تا ناخنگیر وتسبیح وچاقو ....در یک نگاه از یک چاقوی دسته زعفرانی که روی تیغش حکاکی داشت خوشش آمد. آنا هم از یک گردنبند خوشش آمده بود. پولشان را بدون اینکه سر پولش طبق معمول چونه بزنه حساب کرد آنا گردنبند را برای فریبندگی اش-هر چه بیشتر می خواست واو چاقو را- بر خلاف چیزی که به آنا  گفته بود- برای دکور اتاقش نمی خواست بالاخره شاید روز سی  ام چاقو به درد اش می خورد چون که نمی دانست خودشو- با چی- می کشه یا با چاقو یا با قرص یا با طناب یا با گاز یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو.....

 

یه قالی از بین آن همه جنس توی بازار بد جوری توی چشم می زد. روی قالی نقشی از به صلیب کشیدن مسیح بود. قیمت قالی را پرسیدند. فروشنده آدم خوش برخوردی نبود و با بی حوصلگی قیمت را به او و آنا انداخت. ولی از این رفتار او ناراحت نشد چون از قالی خوشش آمده بود و باید می خرید .چکی به قیمت قالی نوشت و به همراه آدرسش به فروشنده داد. فروشنده چشمش که به تاریخ چک افتاد اعتراض کرد. چک تاریخ یک ماه بعد را داشت .کارت شناسایی اش را در آورد مطمئن  بود مشخصاتش احترام فروشنده را جلب می کند. همین طور شد و فروشنده قالی را طناب پیچ کرد و گفت که تا ظهر قالی را به آدرسش می فرستد. مطمئنا طناب دور قالی به اندازه قالی می توانست با ارزش باشد چرا که نمی دانست چگونه خودشو می کشه ولی بالاخره یا با طناب یا با گاز یا با قرص یا با چاقو یا هم اینکه با یه ساختمان 13طبقه که از اون بالا خودشو.....

 

فکر کرد همه چیو خریده. دست راست آنا توی دستش بود و داشتندبه سمت خانه قدم می زدند. آنا  گاه گاه شیطنت هایی می کردو چیز هایی می گفت که او حواس اش نبود. دنبال ساختمان 13-از عدد 13خوشش می اومد همه چیز را با 13 می شمرد تکیه کلام عددی اش 13بود به آنا می گفت اونو 13تا دوست داره-طبقه ای می گشت و داشت طبقات ساختمان ها ی اطراف را با نگاهش می شمرد. 10طبقه  18 طبقه 25 طبقه-بعد نگاشو به اون سمت خیابون چرخوند- 14طبقه 9طبقه 13طبقه .خودش بود اگر می خواست میتوانست از ساختمان آن هتل 13طبقه خودشو .... ساختمان را از بالا به پایین برانداز کرد. پایین هتل چند مغازه بود که یک کتاب فروشی و یک لوازم التحریر کنار هم در ازدحام مردم به چشم می خوردند. دست آنا را به سمت لوازم التحریر کشید. تعدادی دفترو خودکار منگنه ای و چسبی را خرید. بعد به کتاب فروشی رفتند. کتاب ها را به سرعت برانداز کرد و قسمت کتاب های ادبی را پیدا کرد. بیگانه,طاعون,مسخ,در انتظار گودو,وبوف کور فکر کرد برا یه ماه کافیه کتاب ها را حساب کرد و از کتاب فروشی بیرون آمدند. آنا یک ریز حرف می زد و شیطنت می کرد ولی او به یاد نقش روی قالی افتاده بود و فکر می کرد که عیسی هیچ وقت این همه گزینه برای مرگ خودش نداشت. هیچ وقت نتوانست بگوید یا با طناب یا با گاز یا با قرص یا با چاقویا با  یک ساختمان هتل 13طبقه که از اون بالا خودشو....

 

دیگر داشتند به خانه نزدیک می شدند. پرسید که آنا می تواند یک ماه با او زندگی کندآنا گفت حالا چرا یه ماه و گفت که او می تواند یک عمر با او زندگی کند وباز تکرار کرد حالا چرا یه ماه و او گفت که این فرصت خوبی برای شناخت می تواند باشد آنا گفت و فرصت خوبی برای آماده شدن برا امتحانات پایان ترم-که یک ماه دیگر به شروع شان مانده بود و می توانست خودش را از جمع بچه های خوابگاه بیرون بکشد-و او فکر کردو فرصت خوبی برا آماده شدن برا مرگ حالا یا با طناب یا با چاقو یا با گاز یا با قرص یا  یک ساختمان هتل 13طبقه که از اون بالا خودشو....

 

 به خانه که رسیدند صاحبخانه گفت که مواد غذایی سفارشی شان را پیکی رسانده است وپیش اوست تشکر کرد و آنها راتحویل گرفته به اتاقش برد. اتاق کوچکی که پنجره ای نداشت و به وسیله یک بخاری گاز سوز کوچک گرم می شد-آتیش می گرفت-و آنا از این گرما خوشش می آمد می گفت حرارت تن تو رو تداعی می کنه لذت بخشه لذت بخشه و او فکر کرد آنا می تونه یه عمر با این گرما زندگی کنه چه او باشه چه نباشه بهر حال یک ماه دیگر او باید خودکشی می کرد حالا یا با طناب یا با گاز یا با چاقو یا با قرص   یا با  ساختمان هتل که 13طبقه بود و می تونست ازاون بالا خودشو....

 

 سر ظهر بود. پارچ را برداشت و به حیاط رفت که آب کند زنگ در خورد. در باز شد و حضرت عیسی را وارد کردند نشسته بر نقش یک قالی به حالت صلیب. او را به اتاق آوردند. طنابش را باز کردند وبا همان طناب قالی را بر دیوار به صلیب کشیدند. چاقو را به گره ای از طناب که به اندازه سر خودش بود با طناب کوچکی به دار آویخت. قرص ها را هم کناری روی کتاب ها گذاشت. دکور خانه تقریبا کامل بود و همه چیز آماده بود تا زمان بگذرد و او خودشو بکشه حالا یا با طناب یا با چاقو یا با قرص یا با گاز یا با  ساختمان هتل که 13طبقه بود و می تونست ازاون بالا خودشو...

 

.زمان می گذشت روز ها آنا غذا می پخت جارو می کرد خودش را برای امتحانات پایان ترم آماده می کرد یک ریز حرف می زد و شیطنت می کرد او کتاب هایش را می خواند و خودش را برای مرگ آماده می کرد شب ها از شرابی-که همیشه در خانه داشت حالی عوض می کرد آنا لب به مشروب نمی زد به شراب هم لب نمی زد-به بستر می رفتند آنا یک ریز حرف می زد و شیطنت می کرد و او هم ,هم شیطنت می کرد و هم به این فکر بود باید روز سی ام خودشو بکشه حالا یا با طناب یا با چاقو یا با گاز یا با قرص یا با  ساختمان هتل که 13طبقه بود و می تونست ازاون بالا خودشو....

 

 زمان می گذشت و او در کنار خواندن کتاب هایش باید فکر میکرد و راه حل بهتر را انتخاب می کرد راه  حلی برای خود کشی. فکر کرد برای خودکشی شهامت عجیبی لازم است واونباید از خودکشی ترسانده شود. همیشه از بلندی می ترسید چرا که یک بار در شش سالگی اورا از یک دیوار دو متری هل داده بودندو بعد کلی به او خندیده بودند و او گریه کرده بود و بعد از آن همیشه از گردنه ,پل,کوه,دیوار هراسی ناخوداگاه داشت. امروز پس از بیست سال تازه فهمیده بود که دلیل ترسش چیست. به این دلیل گزینه ساختمان هتل که13طبقه بود و می تونست خودشو ازاون بالا....- بدون شک  ناقص بودن جمله گزینه ساختمان 13 طبقه از این امرناشی می شد- روش مطمئنی نبود و ممکن بود او را از مردن بترساند. به این راه برای خودکشی اعتماد نکرد ، ولی هنوز چهار راه باقی مانده بود و او باید خودکشی می کرد  حالا یا با چاقو یا با طناب یا با قرص یا با گاز .

 

زمان می گذشت او بیشتر کتاب هایش را خوانده بود. به چاقو فکر می کرد و اینکه چگونه می تواند با چاقو خودکشی کند. باید جایی از بدنش را با چاقو جر می داد یا یکی از رگ هاس اصلی اش را می زد. مطمئنا درد شدیدی داشت که تصور آن درد می توانست مانع از انجام کار شود.خودکشی باید برای او در نهایت آرامش صورت می گرفت و چاقونمی توانست گزینه مطمئنی باشد.چنین چاقویی فقط برای دکور اتاق ساخته شده بود و می توانست تزئین مرتبطی برای مرگش باشد نه وسیله ای برای مرگ.در هر حال سه راه مانده بود و اوباید خودکشی می کرد یا با گاز یا با طناب یا با قرص .

 

 

 

 زمان می گذشت و او آخرین کتابش را خواند سیگاری آتش زد وفکر کرد به یاد آورد که جایی خوانده بود که قرص مسموم می کند-مسمومیت می تواند چاره شود و اگر کسی مثلا آنا به او می رسید نجاتش حتمی بود  به همین خاطر خوردن قرص روش مطمئنی برای خودکشی نبود فقط بدرد خوابیدن موقت می خورد و نه خواب ابدی در هر صورت او باید خودکشی می کرد ولی نه با قرص نه با چاقو  ونه ساختمان هتل که 13طبقه بود ومی تونست خودشو..... بلکه یا با طناب ویا با گاز

 

  زمان می گذشت وآخرین کتابش نیز در حال اتمام بود واو باید فکر می کرد که از بین طناب وگاز یکی را ترجیح دهد .خودکشی با طناب در آگاهی صورت می گرفت ـاو می بایست تصمیمش را بگیرداز پایه ای بالا برود گردنش را از طناب بیاویزد  و سپس پایه را لگد کند تا خودکشی انجام شود ـ و همه این کارها  باید در هوشیاری به وقوع می پیوست و خود هوشیاری می توانست درد آور باشدوتصور درد ناشی از خفگی  در هوشیاری می توانست مانع از انجام خودکشی شود. گاز می توانست خفگی را تسریع کند ولی این هم در هوشیاری کامل نمی توانست صورت پذیرد. فکر کرد اگر قبل از آن قرصی بخورد، بخواب رود  و گاز را باز بگذارد این کار به صورت ایده ال انجام می شود -خواب موقت  و سپس خواب دائم-  فکر کرد بهتر از این نمی شه. اوباید خودکشی میکرد و راهش را پیدا کرده بود- فقط با گاز.

 

زمان می گذشت و کتاب هایش تمام شده بود به این فکر افتاد که برای کفن و دفنش کاری نکرده است. برای کفن هم پارچه ای تهیه نکرده بود. فکری به ذهنش رسید- کفنی کاغذی می تونست چیز خاصی باشه -کتابهایش را آورد و از هر کدام صفحه ای جدا کرد-  صفحه ای که دوست می داشت- وآنها را با چسب و منگنه به هم چسباند. چقدر اندازه بود و چقدرهمه جای او را می پوشاند.

 

 یک روز به روز موعود مانده بود. فکر کرد ساعت خودکشی او باید تنها باشد و این امر امکان پذیر بود چرا که آنا همان روز امتحانات پایان ترمش شروع می شد  و باید به دانشکده می رفت و سپس او تنها بود ومی توانست این کار را در آرامش صورت دهد.آن روز شیطنت های آنا را با شیطنت جواب می داد  به او گفت 13 تا اونو دوست داره .

 

آنا صبح زود که می خواست از خانه خارج شود گونه هایش را بوسیده بود و نخواسته بود اورا بیدار کند، ولی او بیدار بود و همینکه رفت مسیح نقش قالی را از صلیب پایین کشید و روی زمین انداخت کفن کاغذی اش را روی نقش عیسی انداخت  طوری که تمام عیسی را کفن می کرد. در را از پشت قفل کرد. دو قرص دیازپام را بالا انداخت  و پشتبندش لیوانی آب خورد . لوله گاز بخاری رادر آورد-البته بخاری را اول خاموش کرد-  وشیر گاز را کم کرد.  بعد آمد و روی نقش عیسی خوابید  و کفنش را دور خود پیچید.

  بالای سرش چاقویی بود وطنابی.

چشمانش تازه گرم شده بودند که آنا  از ساختمان 13طبقه گذشت.